گوشه ای از کاغذهای پاره

کاغذ پاره های من

گوشه ای از کاغذهای پاره

کاغذ پاره های من

فریاد

دلم میخواست فریاااااد بزنم.. داااد بزنم گریه کنم بچرخم بچرخم بچرخم انقدر بچرخم که دیگه من، من نباشم... 

دلم میخواست توی کوچه خیابونای اندرزگو داااد میزدمو صدات میکردم....

واقعا به شنیدن صدات نیاز دارم... کاش دلت رو به دریا میزدی و باهام حرف میزدی....

من بعد از تو از همه چیز دور شدم.. من بعد از تو نه تنها با خدا غریبه شدم.. حتی دیگه خودمم هم یادم نمیاد.. 

من بعد از تو خودم رو به همه چیز باختم...

خونهء ما

یه خونه بود، یه خونه کوچیک ولی پر نور، ٢ نفر توش زندگی میکردن.. همه چی عالی بود هـیچ حرفی از افسوس و اه نبود
٢تا دختر کوچولو داشتن یکیشون بور بود با چشمای عسلی اون یکی هم چشم و ابرو مشکی .. خیلی همه چیز عالی بود،خیلی شبیه ما بودن، اون مایی که باید میبود 
 شبیه واقعیت بود خیلی زیاد، کاش بیدار نمیشدم..











پ.ن: 
اسم  دختر کوچیکه رها بود...
ولی اون چشم عسلی رو هرچی میخواستم صدا کنم زبونم بسته شده بود... 

دردناک

دلم روحم فکرم حسم پیش توست، اما... نیستی.. نیستم...

همیشه همین بوده...

دلم بدجور تنگته.. چند شبه که به خوابم نمیای.. نمیگی طاقت نمیارم؟؟ این همه سال رو فقط با خوابت تونستم بگذرونم! الان همون هم میخوای ازم بگیری؟؟ نخیر نمیذارم خوابه خودمه، تو ام با اون قد بازیات نمیتونی روحتو از خوابم بکشی بیرون