اگه میخواستم شب هایی که بهت فکر میکردم، بهت مسیج بدم یا نشونه ای بفرستم، هزار و یک شب شهرزاد که هیچ سه هزار و سه شب من میشد...
میخواستم بهت مسیج بدم ولی یادم اومد تو تمایلی به من و خاطراتم نداری .........
بیخیال شدم
آره تصمیم گرفتم بلاخره
یه کتاب مینویسم به اسم
" اعترافات من به تو"
هرچقدر هم برای تو بی ارزش باشه، تمام احساس هایی هستش که بهترین دوران زندگیه منو تشکیل دادن
برای تو شاید انقدر بی ارزش که هم خوابی با هزاران نفر رو به تنها نشستن مثل من گوشه تخت و فکر کردن به اونها رو ترجیح دادی!
باشه حق برای تو..درکت میکنم
پ.ن :
دیشب حرفت انقدر رفت تو عمق وجودمو دلمو سوزوند که درجا تب کردم، تب ٤٠ درجه، و به حالت موت رفتم بیمارستان و الان توی خواب بیداری دارم این پست رو میذارم..
دقیقاً مثل ٧ سال پیش که توی همچین شبی از دورت تب کردم و با اورژانس فرستادنم تهران
با این تفاوت که تو دیگه تو نیستی منم دیگه من نیستم ...
خدایی این انصافه...؟ این عدالته؟ این حقه؟
باورم شد خدا... باورم شد که داری ازم انتقام میگیری...
مگه من تو این چند سال آرامش داشتم؟ که انتقام اون رو از من بگیری... تو که دیگه خودت میدونی چیا به من گذشت... پس کی میخوای تمومش کنی این بازیه مسخره رو ...
تمومش کن بره ...