خواب دیدم...
دیدم که مرا در دایره بی رحم زمان رها کردی!
دخترک را می دیدم
که عروسک به دست
محیط دایره بی رحم زمان را
می دوید.....
بی خبر از آن که
تو در مرکز زمان
پریشان نگاهش می کنی...
ای کاش دخترک چشمان بینایی داشت....!
مهم نیست
که داستان های دخترک و عروسک را مسخره می کنند...
می دانی
این ها همه نامه هایم به اوست...
آنکه در دور دست ها انتظار نامه هایم را می کشد!
و می دانم که می داند
من هر شب برای آمدنش
دعایی به دست باد می سپارم
ولی قسمت میدهم
که اشک های شبانه ام را به غصه تعبیر نکنی...
من هنوز منتظر آمدنت
در کنار پنجره ی نیمه باز رو به باغمان
با چشمانی پر ز اشک
نشسته ام....