گوشه ای از کاغذهای پاره

کاغذ پاره های من

گوشه ای از کاغذهای پاره

کاغذ پاره های من

پست سی و ششم فکر کنم!!! - ری را

ری را
صدا می آید امشب

از پشت کاچ که بند آب
برق سیاه تابش، تصویری از خراب در چشم می کشاند

گویا کسی است که می خواند

اما صدای آدمی این نیست
با نظم هوش ربایی من آوازهای آدمیان را شنیده ام

در گردش شبانی سنگین، ز اندوه های من سنگین تر
و آوازهای آدمیان را یک سر، من دارم از بر

یک شب درونِ قایق دلتنگ خواندند آنچنان

که من هنوز هیبت دریا را
در خواب می بینم.

ری را، ری را
هوای آن دارد تا که بخواند در این شب سیاه
او نیست با خودش
او رفته با صدایش
اما خواندن نمی تواند

ری را، ری را
هوای آن دارد تا که بخواند در این شب سیاه
او نیست با خودش
او رفته با صدایش
اما خواندن نمی تواند











پ.ن:

می پرستمش این شعرو...! بدجور از درونم میگه...

پست سی و پنجم

خواب دیدم...

دیدم که مرا در دایره بی رحم زمان رها کردی!

    دخترک را می دیدم

که عروسک به دست

محیط دایره بی رحم زمان را

می دوید.....

بی خبر از آن که

تو در مرکز زمان

پریشان نگاهش می کنی...

ای کاش دخترک چشمان بینایی داشت....!








نوشته شده در  شنبه 1386/11/20ساعت 22:8  توسط مریم

پست چهل و چهارم - شرح حال این روز های من

همه چی آرومه  تو به من دل بستی 

این چقدر خوبه که تو کنارم هستی 

 

همه چی  آورمه غصه ها خوابیدن  

شک نداری دیگه تو به احساس من 

 

همه چی آرومه من چقدر خوشحالم 

پیشم هستی حالا به خودم می بالم 

 

 تو به من دل بستی از چشات معلومه  

من چقدر خوشبختم همه چی آرومه 

 

 

تشنه ی چشماتم منو سیرابم کن  

منو با لالائی دوباره خوابم کن 

   

بگو این آرامش تا ابد پابرجاست 

حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست 

  

همه چی آرومه من چقدر خوشحالم 

پیشم هستی حالا به خودم می بالم 

 

 تو به من دل بستی از چشات معلومه  

من چقدر خوشبختم همه چی آرومه