می دانم قشنگ من
که حکایت دوریمان
حکایتی نیست به سادگی حکایت گذر زمان!
اگر روزی میرسید که ما
می فهمیدیم
گرفتار انبوهی از واژگان گمشده ایم
دیگر دچار اینهمه
بغض بی صدا نمی شدیم....
ولی امید!
امید است که ما
برای بزرگ شدنمان
عروسک های زیادی را از دست نداده ایم....
عروسکم..
امشب به اغوشم نیامدی...
من
غمگین و افسرده
با رویای دخترکت
نالان و منزوی
به گوشه پنجره روبه باغمان
پناه برده ام
تا شاید نیمه شب
به خیال کودکم سفر کنی...
یارم...
عشقت از وجودم جدا نیست
تار و پودش ریشه در حیاتم دارد...
برگرد...
برگرد تا شاید
تار و پود پوسیده قلبم
از نو
تازه شود...
دل غمگین و تنهایت را به دستان پر ز مهرم بسپار
تا با اشکهایم
شفا دهم
زخمهایش را....
امشب به خوابم بیا...
بیا تا با تمام وجودم
عشقم را نثارت کنم
امشب به خیالم بیا.....
ای کاش
آنقدر نمی فهمیدیم
تا برای شنیدن واژه های بی محتوا
چیزی به جز تلخ لبخندی
تقدیم آدمیان می کردیم.......