حالا دیگر به تاوان روزهای نفرین شده
تن به واژه غریب
زنذگی میدهیم
و شب
زیر سقف آهنی و تارک قفس
به نوید معجزه ای نفس می کشیم...
و تنهایی خود را وقف اشکهای بی حاصل می کنیم
چه کسی میفهمد...؟
اینجا مدت های مدیدیست
کلامی آشنا به گوش نمی رسد
عروسک
گریه از آن ما نبود...
ما بیهوده اسیر نفرین زمان شده ایم......
باور کن!
تحمل کردنه اینهمه خاطرات دلتنگ زمان
که در بغض سکوتت
پنهان کرده ای
کار ساده ای نیست...
می دانی...
ما همگی در اقیانوس گذر لحظه ها
به استقبال گمشده مان
رفته ایم.....
عروسکم...
سعی نکن که
که پنهان شوی از خیالم
تو در وجودم جاری شده ای...
شاید اینبار گمشده ات من باشم
من
دخترک تنهای قصه های شبانه...
..............
تنهایم مذار....
نازنینم!
هنگامی که در جان سپاری ثانیه ها
تک و تنها
بی تو!
در میان یک دنیا واژه نا مانوس
گم میشوم
آن هنگام است که
در امواج اقیانوس افکار شوم جدایی
به مرگ میرسم......
آیا من تا ابد با تو خواهم ماند؟!
با عروسکم....
با آرزوها..با رویاهاوبا حضور جاریت در قلبم؟!......
آری!
هیچ چیز و هیچ کس جلودار من نیست!
فقط
خیره به ساعت
با دنیایی از خواهش و التماس
به شمارش معکوس زمان می پیوندم
تا شاید به روز موعود نزدیک تر شوم!....
نوشته شده در جمعه 1386/04/08ساعت 20:41 توسط مریم