دخترک در باغمان
زیر درخت سیب سبز
اشک می ریخت و ترانه می خواند...
گویی می دانست
تو رفته ای....
.............
من
نگران
در انتظار ثانیه هایی
که هرگز نرسیدند...
اشک های دخترک را می شمردم
یک.....دو......
ناگهان
باد نجوا کنان
ندایی به گوشم رساند:
و تو رفته ای
شکستم....
اینبار واقعا رفته ای...
قاصدک را به دنبالت می فرستم
به دست باد....
.....................
و اکنون سال هاست
دخترک کوچک
معصومانه و منزوی
به زیر درخت سیب
با چشمانی پر از اشک
با ترانه های پر بغضش
با دست هایی پر ز قاصدک
انتظار وصالت را می کشد....
امشب
با وجود همه دلتنگی ام
با حضور خاطرات تلخ و شیرین دخترک
چه دور چه نزدیک
باز هم زیر درخت کهنه سیب باغمان
در فکر تو غرق شده ام...
در اوج خشکی نگاهت...
نازنین ترین عروسکم
می دانی که گذران ثانیه های دوریت
در این دنیای پر ز مخلوقات عروسک نما
چقدر دردناک است
برای من...
تا کی...
تا کدامین صور سحر باید به انتظارت
در عالم دخترک
بی خواب بمانم...
امشب..
آری...
عروسکم امشب
می خواهم فراموش کنم
رویاهایت
شعرهایم
نامه های عروسک و دخترک را...
و انتظارت....
اینبار غرق می شوم
نه در خشکی نگاه تو
در اوج اشک های دخترک....
دیگر دنیایت
مجال انتظار نمی دهد
می روم
از باغ...
از رویا...
از دخترک...
از دنیای عروسک...
تنها
.......
با سو سوی سحر
بی پناه و نا خواه
خود را
هم جلوه ی دخترک
در آغوشت یافتم...
عروسکم
باز هم
در خیال محوت
خواهم مرد...