حالا دیگر به تاوان روزهای نفرین شده
تن به واژه غریب
زنذگی میدهیم
و شب
زیر سقف آهنی و تارک قفس
به نوید معجزه ای نفس می کشیم...
و تنهایی خود را وقف اشکهای بی حاصل می کنیم
چه کسی میفهمد...؟
اینجا مدت های مدیدیست
کلامی آشنا به گوش نمی رسد
عروسک
گریه از آن ما نبود...
ما بیهوده اسیر نفرین زمان شده ایم......
امشب
با وجود همه دلتنگی ام
با حضور خاطرات تلخ و شیرین دخترک
چه دور چه نزدیک
باز هم زیر درخت کهنه سیب باغمان
در فکر تو غرق شده ام...
در اوج خشکی نگاهت...
نازنین ترین عروسکم
می دانی که گذران ثانیه های دوریت
در این دنیای پر ز مخلوقات عروسک نما
چقدر دردناک است
برای من...
تا کی...
تا کدامین صور سحر باید به انتظارت
در عالم دخترک
بی خواب بمانم...
امشب..
آری...
عروسکم امشب
می خواهم فراموش کنم
رویاهایت
شعرهایم
نامه های عروسک و دخترک را...
و انتظارت....
اینبار غرق می شوم
نه در خشکی نگاه تو
در اوج اشک های دخترک....
دیگر دنیایت
مجال انتظار نمی دهد
می روم
از باغ...
از رویا...
از دخترک...
از دنیای عروسک...
تنها
.......
با سو سوی سحر
بی پناه و نا خواه
خود را
هم جلوه ی دخترک
در آغوشت یافتم...
عروسکم
باز هم
در خیال محوت
خواهم مرد...