در حنجره ام صدای است
صدایی از بی صدایی ها...
در صدای بی صدایم
گفته ای است از نا گفته ها...
در گفته ی ناگفته ام
امیدی است از نا امیدی ها...
در دشت نگاه نا دیدنی ام
دنیایی دارم اندازه مور...
در اشک چشمانم سکوتی دارم
سکوتی از حرف هایی گفتنی...
در اوج تنهایی ام
رویایی دارم از عروسک ها...
عروسک حرف هایم را می خواند..
سکوت اشک هایم را
اشک هایی که به زیر باران به یخ تبدیل شدند...
با نگاهم بغض بی صدایی ها را شکستم
با تمام وجود فریاد زدم:
آآآآآآه باران پر مرغان نگاهم را شست....
تاریخ وساعت پست در بلاگ فا: ۹/۱۲/۱۳۸۵ ساعت: ۲۱:۱۶